خرید بک لینک

آقای حسن اربابی مرد مبارز دوران پهلوی از دوستان احمد محمود و مهدی اخوان ثالث در سن نود سالگی در تاریخ فروردین امسال ۱۴۰۳ از دنیا رفت و در بهشت سکینه کرج به خاک سپرده شد .

روحش شاد و یادش گرامی باد .

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 15:30 توسط علیرضا پهلوانی  | 

برچسب: نویسنده: آرتمیس فلاح تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 21:49

سه روز قبل از کودتا، فرماندار شهر دنبال من فرستاد که "تشریف بیاورید دیداری داشته باشیم."با این جمله، من دو نفر از دوستانم را هم همراهِ خودم به دیدارِ فرماندار بردم.ولی بدون هیچ محاکمه و گفت و گویی، مرا به زندان کاشان تحویل دادند و سه روز بعدش هم کودتا شد.شش ماه برای من حکمِ زندانی بریدند و بعد از 6 ماه که برگشتم تهران و رفتم وزارت فرهنگ که بروم برای ادامهی تدریس، گفتند اخراج شدهاید.از همان لحظه، سابقهای سیاسی برای من درست شد بدون این که وابستگی به سازمانی داشته باشم، اما افکارم، افکار مبارزاتی شده بود.بعد از آن رفتم دانشکدهی افسری که خدمت وظیفه انجام بدهم.در نیمهی اول سال ۱۳۳۳ در دانشکدهی افسری، 500 دانشجو بودیم.جَوِّ اختناق و فشار حاکم بود و شاهِ فراری هم برگشته بود.بعد از 6 ماه آموزش، قرار شد به ما درجهی افسری بدهند و ما برویم در یکی از پادگانها یک سالِ دیگر خدمت کنیم و خاتمه خدمت بگیریم.اما شبِ قبل از جشنِ افسری، عدهای از ما را ستاد دانشکده احضار کرد و به ما گفتند برای افسر شدن باید متنی را امضا کنید.متن را که خواندم دیدم در آن نوشته وفاداری به اعلیحضرت را اعلام می کنیم.من و 12 نفر دیگر متن را امضا نکردیم و ما 13 نفر را اخراج کردند و تحویل فرماندار نظامی تهران، تیمسار «تیمور بختیار» دادند که آدم بسیار خشنی بود و در اتاقش اسلحه میکشید و آدم میکشت.به جای افسرشدن به زندان افتادیم و سهماه در پادگانِ ۲ لشکرِ ۲ زندان بودیم، جایی که افسرانِ دیگری که بازداشت شده بودند، محاکمه و اعدام می شدند.ما هم فکر میکردیم اعدام شویم اما ما را سرباز و تبعید کردند.4 نفر از ما را به بندرِ لنگه تبعید کردند.من و آقایان کاظم جزایری ، احمد اعطا (احمد محمود نویسندهی مشهور) هر دو از اهو

برچسب: نویسنده: آرتمیس فلاح تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 21:49

چند روز پیش در اتاق مشغول استراحت بودم و دختر هشت ساله ام مریم، با اسباب بازیهایش بازی می کرد .او اسباب بازی هایش را رها کرد و آمد کنارم ایستاد در حالی که در فکر بود . گفتم چیزی شده گفت نه می خواستم چیزی بگویم . گفتم؛ بگو . گفت : (( من فکر می کنم ما اسباب بازی های خدا هستیم . خدا دارد با ما بازی می کند. )) این را گفت و رفت دنبال بازیش و من همین طور متحیر به او نگاه می کردم ..... + نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 9:32 توسط علیرضا پهلوانی  | 

برچسب: نویسنده: آرتمیس فلاح تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 21:49

صفحه بندی